معشوق من چنان لطیف است که خود را به "بودن "
نیالوده است که اگر جامه وجود بر تن می کرد
نه معشوق من بود ...
و خلاصه ۲۹ بهمن ما رسما نامزد شدیم
قول دادیم تو شادی ها و غم ها تو مشکلات کنار هم بمونیم و از کنار هم بودن شاد باشیم
حتی اگه یه مشکلی اون وسطا بیوفته
۲۸ بهمن جشن بله برونمون بود ..شب جمعه..و شنبه هم عقدمون
دوس نداشتم غیر خانواده ی ما و علی اینا کسی باشه..به همین خاطر عقدمون تو خونه ی ما بود در حضور خانواده هامون فقط :))
انشالله که همیشه شاد و خوشبخت باشیم ..
مرسی خدا جونم :***
هیچ خبری نیست..
امن امان..
خواهرای علی یکی پس از دیگری یه طوریشن میشه و این باعث میشه که مراسم ما هم بره واسه خودش..
البته میگه که ربطی نداره!!
اما داره!!
عصبانیم![]()
واسه زیبایی بود دیگه!!!!!!!!!!!
.
بگذریم.
من خوبم..خدا رو شکر
خدا رو شکر کارامون داره پیش میره
اون شب اومدن خونمون
هیچ اتفاق بدی نیوفتاد..مثلا من ظرف شیرینی رو نریختم رو علی
یا پدرش![]()
حالا منتظریم تا ماه صفر تموم بشه
تا ما نامزد بشیم انشالله![]()
![]()
امشب شبیه که خانواده هامون میخوان بیشتر با هم آشنا بشن
و من خوشحالم![]()
انشالله به خیر و خوشی بگذره![]()
اولین قالبی که گذاشته بودم رو بلاگم :))))
هنووووز هم دوسش میدارم![]()
روزها از پی هم میگذرند
من هر روز غمگین تر از دیروز
به دنبال..
و او گریزان از همه ی این دلتنگی ها..
..
روزها از پی هم میگذرند
خدا هم آن بالا دعایم میکند..
اما دعای زن فالگیر
ورق رابرگرداند..!!
..
روزها از پی هم میگذرند
من دعا میخوانم
خدا نگاهم میکند و سرگردان که چرا دعاهایم بی جواب مانده!!!
..
روزها از پی هم میگذرند..
سالها گذشت..
دیگر رمقی نمانده برای ..
..
من سرگشته و حیران
به خدا مینگرم
: مگر تمام دعاها را تو پاسخ نمیگویی؟؟
-نگاه نگاه نگاه
:شکرت!!
.
پیر شدم
..............................
همین الان این نوشته ها به ذهنم اومد
شاید بی مزه است
شاید مسخره است
شاید بی معنیه
اما همینکه حرف دلِ برام خوبه
سبکم میکنه
.

